۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

گندم پوک

غروب آفتاب، روزهاي آخر برداشت، خوشه هاي گندم طلايي،
سکوتي دل نشين، هر از چندگاهي صداي نوازش باد بر سر گندم ها...

آن گوشه مزرعه، پيرمرد کشاورز را ديد. به درخت تکيه داده بود. نگاهش به غروب آفتاب ...

به سمت پيرمرد حرکت کرد. به او که رسيد انتظار لبخند رضايت داشت اما در فضاي روي تپه، کنار درخت چيزي به جز غم نبود. خواست سوال کند ولي قبل از آن پيرمرد مشت بسته اش را به مرد نشان داد.
پيرمرد مشتش را باز کرد.
کف دستش،  گل سنبله گندمي بود که سابيده شده باشد.
بر آن دميد.
چیزی کف دستش نماند!
گندم بدون دانه ،
گندم ها همه پوک بودند ...
...............................
دنیای این روزای من، حال و هوای اون پیرمرد کشاورز



پی نوشت »

همین حالا(26 آگوست 2010 - 4 شهریور 1389 ساعت 3:18 صبح!) داستان کوتاهی را به نام داس از ری بردبری توی وبلاگ 1پزشک خواندم؛ به طور فجیع و کاملا تصادفی من را یاد پست خودم انداخت، شاید بی دلیل ولی گندم هایی که می پوسند، مزرعه بی محصول و ...
شاید نوبت ساقه ی گندم من باشد!!
داستان را از اینجا بخونید.

۴ نظر:

  1. ممنون که به کلبه من سر زدید

    پاسخ دادنحذف
  2. خواهش می کنم ... از وسط جنگل اینترنت رد می شدم، سر راه هم یه سری به کلبه شما زدم! :)

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام
    بلدی چه جوری میشه از v-o-a دانلود کرد؟؟؟ به خصوص از بخش پادکست اون . برای زبان می خوام
    احسان

    پاسخ دادنحذف
  4. پسر خوب، ایمیل را واسه همچین روزای ساختند!!
    و خدا اولترا را آفرید ...

    پاسخ دادنحذف