۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

شانه های غربت زده

آنقدر شانه هایم تشنه دستانت بود که وقتی رهگذر آن ها را برای کنار زدن لمس کرد،
با حس تو تنم لرزید!
این شانه ها خاک غربت خورده اند ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر