نسخه سوم

سومین دهه از یک زندگی

Pages

  • صفحه اصلی

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

حالا مي فهمم مايكل جكسون چه زجري ميكشيده وقتي شبها خوابش نميبرده و بازور داروي بي هوشي مي خوابيده :: همدردي با بزرگان موسيقي در 2 نصفه شب

نوشته امید در ۳:۲۶

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پیام جدیدتر پیام قدیمی تر صفحهٔ اصلی
اشتراک در: نظرات پیام (Atom)
چشمان خواب زده ام را باز کردم
با شگفتی،
آفتاب از مغرب طلوع کرده بود

آن روز فکر کردم در این دنیای جدید
اما وارونه،
شاید من هم بتوانم بنویسم
تصمیمم را گرفتم

طلوع های دیگری از آن روز می گذرد
حالا که فکرش را می کنم،
خنده ام میگیرد
دیگر شب ها،
قبل از خواب،
حواسم را جمع میکنم
"سرم حتما سمت شمال باشد"




اشتراک در

پست‌ها
Atom
پست‌ها
نظرات
Atom
نظرات

بايگانی

  • ◄  2011 (2)
    • ◄  فوریهٔ (1)
    • ◄  ژانویهٔ (1)
  • ▼  2010 (61)
    • ◄  دسامبر (1)
    • ◄  نوامبر (3)
    • ◄  اکتبر (3)
    • ◄  سپتامبر (18)
    • ◄  اوت (13)
    • ▼  ژوئیهٔ (13)
      • گهگداری آدم باید دندون عقل بکشه تا عقلش بیاد سر جا...
      • دیدار یار غایب دانی چه شوق دارد /ابری که در بیابان...
      • آخر فیلم: تو چی ... تو واسه خودت کاری کردی!!
      • بی تو مبحوسم ز زندانی که نامش زندگیست / حبس زندانی...
      • داغون تر از اين نميشه| وقتي كسي حرفت را گوش نميده،...
      • در عصر فوتو شاپ در قرن ادیت، چشم ها چه راحت دروغ م...
      • كسي كه رفتن را باور نداره، حتي اگه مرد سفر باشه، ن...
      • خودم گفتم یه راه رفتنی هست...خودم گفتم ولی باور نک...
      • دو تا "با من باش" توی کامپیوتر دارم یکی از سیاوش ق...
      • حالا مي فهمم مايكل جكسون چه زجري ميكشيده وقتي شبها...
      • فسیل شدم ...یکی این مودم را خاموش کنه!!!!
      • برف پانخورده وجود نداره...
      • وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست! وحشت از غصه ...
    • ◄  ژوئن (10)

فهرست وبلاگ من

  • یادداشتهای نیم بند

کل نماهای صفحه

با پشتیبانی Blogger.